شب و تنهایی و ماه و ستاره...

گفت و گو با خدا

گفت و گو با خدا

این مطلب اولین بار در سال 2001 توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت. اکنون به چندین زبان دنیا ترجمه و منتشر شده است.

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم

خدا گفت پس میخواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد.

وقت من بی نهایت است.

پرسیدم: چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟

خدا پاسخ داد: کودکیشان !

اینکه آنها از بودن در دوران کودکی خسته میشوند،

عجله دارند که زود بزرگ شوند... و دوباره بعد از مدت ها آرزو میکنند که باز کودک شوند و حسرت دوران کودکی را میخورند!!

اینکه سلامتی شان را صرف بدست آوردن پول میکنند، و بعد پولشان را از دست میدهند تا سلامتی از رفته شان را باز جویند.

اینکه با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند، زمان حال فراموششان میشود

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی میکنند، نه در آینده!!

اینکه چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسان ها میخواهید آنها چه درس هایی از زندگی یاد بگیرند؟

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد : 

یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما میتوان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتر دارد، بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد!

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد!

با بخشیدن، بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقأ دوست دارند، اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

یاد بگیرند که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست که دیگران آنها را ببخشند،

بلکه خودشان هم باید خوشات را ببخشند.

و یاد بگیرند که من اینجا هستم.

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/٤/٦ ] [ ۳:۳٠ ‎ب.ظ ] [ سارا ] [ نظرات () ]